۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

دوازده ماه ... یک سال


 
از روزی که کوله ام رو پر وسیله هام  کردم و موهام رو با دست خودم تراشیدم و عازم شدم یک سال 
 ... می گذره
یک سال از سربازی من می گذره ،‌ یک سال از خدمت مقدس اجباری ... این دوازده ماه برام مثل دوازده سال بوده،‌ تقریبا همه ی پسرهایی که با من اومدن خدمت تموم کردن!!!‌ یا کسر بسیج یا پدری که رفته جبهه و یا ... من اما نه ... تمام دوره رو باید تا آخرین روز به اضافه چند روز اضافه تر بگذرونم.
اما اگر دوستانی که این دوازده ماه با من بودند رو نداشتم نمی دونم کجای این راه کم می آوردم و تموم می کردم... از تک تک دوستان عزیزم که کاش می دونستن چه قدر برام با ارزش هستند  سپاسگذارم و می دونم تا همیشه مدیونشونم 
مدیون تک تک واژه هاشون توی اس ام اس و میل و زنگ زدن هاشون
همراهی نداشتم که باهاش دلخوش به ماهگرد و سالگرد باشم و یا وقتی شب سر رو بالش نم می گذارم به امیدش باشم ،‌همراهی ندارم که نگرانم باشه و از اینکه برام نگرانه ته دلم روشن باشه که یکی هست ... اما دوستانم تمام این مدت روشنی بخش شب های سیاه و سرد این روزهایم بوده و هستند
...
خدا چهار – پنج ماه باقی مانده را به خیر کند .

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

اندر حکایت مقام ازما




رهبر معزم ان قلاب در دیدار با هیت رییسه اتاق بازرگانی:

" باید از سیاه نمایی درباره وضعیت اقتصادی ایران پرهیز کرد"  شرط موفقیت در جهاد ازیم اختسادی برآورد امید آفرین از شرایط کشور است.   روزنامه های صبح ایران

و اما یعنی؛ الیوم  حرف زدن خارج از چارچوب تعیین شده برای اقتصاد دانان به ویژه اتاق بازرگانی حرام و خلاف آن در حکم محاربه با امام زمان و مهمتر از آن شخص بنده و آرمان روح الله می باشد. وسلام

پی نوشت: از این چاشنی ها استفاده شود؛ آمریکا از پا در اومد، مردم آمریکا گرسنه اند، اروپا با سیلی صورتش رو سرخ می کنه، دخترخاله ی الیزابت ( منظور ملکه برتانیاست) اومده از بانک ملی ایران وام می خواسته و الخ





۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

شوکران


شوکران شیرینی ست

بی درنگ می شود پر جامی که سر کشیدم و باز ...
چه گوارا شرنگی ست زهری که به سبویم می ریزی
و همینطور چشم هایم می شود تار و دست هایم کوتاه

همه ی نوازش هایت که نکردی ام
همه ی بوسه هایت که ندادی ام
همه ی بودن هایم که نبودی ات
همه را قاب می گیرم و می گذارم سر پرچین دلم

پسین ها می نشینم لب حوض
می شوم خیره به قاب
همینطور که می کند خورشید پشت قابم خواب
چشم هایم را می گذارم برهم

 می نوشم شوکرانی که ریخته به جامم باز
شیرین تر ز دواهای کودکی   

می شوم معتاد و کاش می دانستی به حقیقت بودن توست
می شوم خمار از نبودت
و کاش می دانستی ...
و کاش ...
و ...  

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

مسیح مصلوب


حیض ذهن پریشانم از چشمان منتظر خالی ام بیرون میزند

 دریای خون  چشم هایم را می شوید

دست هایم و مصلوب کردن مسیحی دیگر

حیض ذهن پریشان من از چشمان خالی ام بیرون میزند

روی گونه های خشکم می ماسد

 دست هایم تاجی از خار بر سر عیسایی دیگر می نهد

ذهن آشفته ام دوباره با عادت ماهانه اش که روزانه شده روحم را می شورد

 چه راحت می توان مسیحان را صلیب بر دوش کرد

 فریادهای شوم از اطراف برخاسته

مسیحی دیگر به مسلخ مرگ میرود

 حیض ذهن پریشان من از چشمان منتظر خالی ام بیرون می زند

 در پس آینه می توانم دید

مسیحی را که تاجی از خار بر سر مصلوبش می گذار

وبا ذهنی پر از خونابه های تیره خود را نظاره می کند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

کامینگ اوت ... 27 اردی بهشت ... مبارزه با همجنسگرا هراسی ... من و خواهرهایم

27 اردی بهشت (17 می ) روز جهانی مبارزه با همجنسگرا هراسی از دو تا از
خواهرهایم نوشته هایی، بهتر بگم هدیه هایی رو گرفتم که این سالروز رو با
اینکه در بدترین شرایط به سر می برم برام بسیار عزیز و به یادماندنی کرده
و دلم می خواهد اونا رو با همه ی دوستانم به اشتراک بگذارم؛ من به
خانواده ام افتخار می کنم و امیدوارم بتونم روزی مایه سربلندی و شادی شون
باشم... این روز رو در کنار همه ی دوستانم با سرافرازی گرامی می دارم و
آرمان دارم روزهای خوبی رو در این سرزمین به چشم ببینیم و لمس کنیم.


1- دست نوشته اول از خواهرم نسرین :
سلام
نمی¬دونم از کجا شروع به نوشتن کنم. از وقتی بگم که غم رو توچشمای دادشم
لمس ¬کردم و فهمیدم یک چیزی هست که داره از من پنهونش می¬کنه و یا از
زمانی بگم که با تمام وجود سعی کردم حسش رو حس کنم و به اعتقادات و باورش
احترام بگذارم.
روزهای زیادی در جستجوی غم پنهان داداشم بودم تا اینکه یک روز همه چیز رو
فهمیدم، سعی کردم بیشتر بدانم تا عاقلانه و عادلانه قضاوت کنم. زمان
زیادی را صرف مطالعه کردم و اکنون خوشحالم که نسنجیده برخورد نکردم.
می¬دانم که وجودش مالامال از دردهای بی پایان به واسطه ذهن مریض مردم
است. سعی کردم به حریم او، به خلقت وجودی اش ایمان داشته باشم و آزارش
ندهم. هرچند نمی توانم هم پای او باشم و دردی که می کشد را همچون او در
وجودم احساس کنم اما می¬توانم بفهمم که در اندک روزهای زندگی خودش چه
شکنجه¬هایی بر روان و جسمش وارد آمده که اگر به جای او بودم تا به امروز
تاب نمی آوردم. دلم می¬خواست می¬توانستم بطور عیان حمایتش کنم ، هرچند می
دانم در این سرزمین سیاه چه انگ هایی به من خواهند زد. ولی می¬دانم که او
و امثال او تنها یک چیز از زندگی می¬خواهند و آن حق انسانی خود، حق زندگی
کردن و نفس کشیدن و عادی دیده شدن است.
بر اساس مطالعاتی که داشتم، دانستم هوموها افرادی بسیار باهوش، مهربان و
حساس هستند، افرادی که دوست می¬دارند و محبت می¬کنند و معنای محبت را حتی
بیش از ما درک می¬کنند. آنها به واسطه انزوا بیشتر زمان خود را در تنهایی
به سر می¬برند، به همین دلیل به درک بالایی از وجود خود و جهان می¬رسند.
من این¬ها را در داداشم دیدم. مردم نمی¬خواهند بدانند که مفهوم انسانیت،
احترام و آزادی را برای این افراد زیر سؤال برده و از آنها گرفته¬اند.
اکثر خانواده¬ها با این موضوع به شدت برخورد کرده و برایشان غیرقابل هضم
است که من فکر می¬کنم ناشی از کم بودن علم و دانش آنها نسبت به این افراد
می¬باشد. شدت برخورد برخی خانواده¬ها آنقدر زیاد است که برای فرد هومو
غیرقابل تحمل می¬شود.
باید همه ما بدانیم که:
آنها اینگونه متولد شده اند و طبیعتشان این است. بیمار نیستند. احتیاج به
ترحم ندارند و یک انسان و شخصیت کامل هستند حتی برتر از همه ما و باید
آنان را در این سرزمین پوسیده از تفکر دریابیم و به یگانه حق بودنشان
یعنی زندگی بازگردانیم و مسلماً بخشی از این حرکت بر دوش ماست؛ اگر نام
آدمی را بر خود می نهیم.
دوستت دارم داداش گلم

2- دست نوشته دوم از خواهرم ساره :

همیشه از بچگی توی ذهنم این بود که میل به همجنس مساوی است با جهنم!
عذابی که حتی نمیشه تصور کرد. وقتی به این جور آدما فکر می کردم توی ذهنم
آدم های فاسد و خرابی بودن که باید می مردن. حالا می تونین تصور کنین
وقتی فهمیدم داداشم هموسکسواله چه حسی بهم دست داد. احساس خفگی می کردم.
هنوزم درست نتونستم با این موضوع کنار بیام یعنی سخته.
اما بعد به داداشم نگاه کردم. اون باهوش، مهربان، مودب و با اخلاق و دوست
داشتنیه. اصلا هم شبیه آدمای توی ذهنم نبود. گیج شده بودم، توی گرداب
ترسناکی افتاده بودم؛ هنوزم می ترسم. برای خودش نگرانم. توی جامعه ای که
ما زندگی می کنیم با این نگاه آدماش... از آینده می ترسم. آدمای متعصبی
هستند که اگر بفهمن دیگه نمی ذارن زندگی کنه، حتی تصورش هم دردناکه.
یه کم که گذشت سعی کردم درکش کنم. من هیچ وقت میل به همجنسم نداشتم پس
باید بهم حق بدین که درکش سخت باشه. الان نزدیک دوساله که این موضوع رو
می دونم. اما حالا دیگه اونقدرها از این مسئله عذاب نمی کشم این یه حسه.
رسول خودش که انتخابش نکرده باید این مسئله رو پذیرفت. اگه خودش با این
وضعیت مشکل نداره و راضیه پس من اونقدرها مهم نیستم.
همیشه براش آرزوی خوشبختی می کنم و آرزو دارم شاد زندگی کنه. امیدوارم
نگاه جامعه و آدما به کسایی مثل داداشم عوض بشه تا اونا هم بتونن مثل
بقیه از حداقل آزادیشون استفاده کنن و آرامش داشته باشن.