۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

19 اگوست ... سالروز کشته شدن لورکا ... دانلود چند شعر و عکس از لورکا


به بهانه هفتادوسومین سالروز کشته شدن فدریکو گارسیا لورکا؛ دگرباش نویسنده، شاعر، نوازنده پیانو وآهنگ ساز مشهور اسپانیایی.

تاثیر گذاری لورکا بر خوانندگانش از مرزهای اسپانیا و زمان خودش پا را فراترگذاشته و نامش جاودانه شده است.

سالوادور دالی – نقاش اسپانیایی - در اواخر عمر رابطه خصوصی خود با لورکا ؛ که پیش ترآن را نفی می­کرد ؛ فاش می سازد. فیلم کمی خاکستر (a little ashes) نگاهی به دوران جوانی سه هنرمند اسپانیا؛ سالوادور دالی – نقاش – لوئیس بونوئل – فیلمساز – و لورکای شاعر دارد. این فیلم تاثیر پذیری دالی و بونوئل از شخصیت لورکا را نشان میدهد.
نقاشی زیر اثر مشهور دالی است که لورکا نام کمی خاکستر را برایش انتخاب کرد.

لینک زیر برای دانلود کتاب الکترونیکی چند شعر از لورکا با ترجمه شاملو و تایپ و گردآوری خودم هست، امید از خواندن شعرهای لورکا لذت ببرید - مثل من یکی - .


برای دانلود شعر لورکا در قالب پی دی اف اینجا کلیک کنید.

۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

ثانیه ها چه با هم مسابقه گذاشته اند و من ...

تقریبا یکسال میگذرد، یکسال از همه ی تنهایی های من، از مجرد و خشک بودنم... چه زود تابستان تمام می شود و چه زود برگ ها فرو می آیند و چه دیر می گذرد تنهایی ...
من با چشمهای بسته به عقب نگاه میکنم، چه بودم و چه شدم و چه خواستم و چه به دست آوردم.
رابطه ای که چیزهایی زیادی به من داد، چیزهای زیادی به من آموخت ... ولی چیزهایی از من گرفت که حال بعد از یکسال گذشتن از آن هنوز نمی دانم چگونه باید دوباره به دستشان آورم.
شجاعت من از من ربوده شد و من ترسو و سخت گیر و محتاط... پسرک میخواست لبهایم را ببوسد و من طفره رفتم... مرا سنگدل می خواند و من در عجب دستی که بر سینه ام میکشم و نمی یابم آنچه گم شده است.
و به جای همه ی آن ترسی لرزان آرام آرام مرا در خود فرو برده است و من سست گام بر میدارم بر راهی که باید استوار بود ...
به این می اندیشم که چه قدر تنهایم با وجود همه ی دوستان دوستداشتنی ام که همه ی ایشان نتوانستند از دوستی فراتر روند... شاید چون من نتوانستم مرزهای سخت ام را باز کنم.

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

در پایان سفر باران و رنگین کمان بدرقه ام کردند




سلام
سفرم به سر اومد، ده روز فوق العاده دور از همه چیز حتی خودم ... خیلی پیشرفت کردم با اینکه کمترین زمان برای فکر رو داشتم، برام عجیب بود امام رضا اینجوری بهم آرامش داد و جالب بود که روز آخر وقت برگشتن بارون و رنگین کمون بدرقه راهم شدند... این مدت برام اتفاقات ریز و معمولی افتاد که توی روحیه ام تاثیر زیادی داشت... دوستان خوبی رو دیدم و الان هم دارم به موزیکی که ازش گرفتم گوش میدهم، فکر میکردم بعد از سفر؛ اولین پستم خیلی متفاوت باشه اما ... این شد دیگه... عطر و آرامش حرم و طعم قهوه ترک غلیظ و صدای جیغ های سرنشینان چرخ فلک و سینمای نیمه تاریک و فیلم درباره الی و حرفهایی که رد و بدل شد و البته ریمیکس اهنگ خوشگل تر از پریا برای من خاطره های فراموش نشدنی رو رقم زدند، شهر دوستداشتنی هست شاید برای زندگی اونجا رو انتخاب کنم البته برای بعد از درس و پیدا کردن یه کار... من چه خوش خیالم... به نظرم دارم کم کم آدم میشم... ترسم از خیلی چیزها ریخته و خیلی چیزها رو حالا می تونم بهتر ببینم... خوشحالم که رفتم و خوشحالم الان اینجا هستم و خوشحالم که نسیم خنک شبانه کرمان داره بدن نیمه عریانم رو از در باز لمس میکنه... این باعث میشه احساس خوبی داشته باشم چیزی شبیه زندگی و بودن...

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

ریسمان

قرار بود اینجا ترانه بنویسم به دوستی گفته بودم که حرفی که دارم توی ترانه است، اما ترانه ی مناسبی ندیدم یا بهتر بگم دیدم اما اینجا نگذاشتم به دلایلی... دارم چند روزی میرم سفر شاید سه روز شاید ده روز طول بکشه، امید روزهای روشنی بعد از اون برام باشه... امشب خیلی دلم گرفته... کاش می تونستم حرف بزنم کاش می تونستم بگم ... اما یادگرفتم نباید با چرندیاتم کسی رو ناراحت کنم، این شعر مال خودمه زمانی بهترین شعرم بوده و هنوز هم هست دوستش دارم چون توش صادق ترینم ...
ریسمانم پاره شد

دورترها از من، دور دور دور

ریسمانی بود

ریسمانی که مرا پیوسته بود به این آهستگی مدام

و امروز... همین امروز

از پی زنده­های جا مانده

از روی رد پای خالی خیال دیگران

ریسمانم را پاره کرد

ریسمان من پاره شد و من...

دوباره به ابتذال تنهایی عریان برگشتم

ریسمان من پاره شد

و من در بستر مردی افتادم که بوی تند سیگار میداد

فریاد زدم ریسمانم پاره شد

دست بر ران من فشرد

خندید و بوی تند سیگار تنم را آلود

ریسمان من پاره شد و من به ابتذال فراموشی تعهدکاران رسیدم

به ابتذال تنهایی عریان و عرقهای بی پروا

در بستر مردک مست فریاد زدم ریسمانم پاره شد

چشمان قرمز و خمارش را به کرک سینه­هایم دوخت و خندید

و من در جام کوچک ویسکی اش غرق شدم

از موج لطیف افکارم به صخره­های سخت حقیقت رسیدم

ریسمان من پاره شد

و من از اوج زیبایی ذهن به بستر یوسف افتادم

ناشیانه از لبهای داغمه بسته ام بوسه برچید

زمزمه کردم ریسمانم پاره شد

به اندک صدایی از خود دورم کرد و در رابست

در کوچه های واقیعت حیران گام بر می داشتم

دستم بی مهابا هوا را چنگ می انداخت

و لبم ناباورانه می گفت ریسمانم پاره شد...