۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

کپی و پیست از یه سایت

http://www.amordadnews.com/neveshtehNamyesh.aspx?NId=6152
روز خورايزد از ماه دي كه بنابر گاهشمار كنوني ايران، با ٥ دي‌ماه،
برابري مي‌يابد، سال‌روز درگذشت اشوزرتشت اسپنتمان است، بزرگ ‌پيام‌آوري
كه بنابر گواهي دوست و دشمن، تاريخ يكتاپرستي در جهان با او، آموزه‌ها و
دريافت‌هايش، آغاز مي‌شود.
برپايه‌ي آن‌چه در «يادگار زريران»، يادگاري حماسي از روزگار اشكانيان و
كتاب «زاداسپرم» آمده، اشوزرتشت و شماري از يارانش در اين روز در
آتشكده‌ي بلخ به دست تورانيان كشته شدند.
هزاره‌هاست كه از اين رخداد مي‌گذرد و بي‌گمان بايد بود بر گذر زمان. اما
آن‌چه در اين ميانه، بوده، هست و خواهد بود و ياد اشوزرتشت و نامش را
تاكنون ماندگار كرده، پيامي است كه براي جهانيان داشت. اشوزرتشت از خدايي
گفت كه يكتا بود و بي‌همتا، هستي‌بخش و دانا. خدايي كه اهورامزدا
مي‌ناميدش. اهورامزدايي كه در خرد خود، جهان را آفريد و آفرينش را هنجار
داد. سرور دانايي كه همه‌ي آفريدگان را به نيروي دانايي و كارداني خود
مي‌آفريند، نگاه مي‌‌دارد و به هنجار مي‌رساند؛ خداوند جان و خرد.
اشوزرتشت از راه خرد، با انديشه‌ي نيك، اهورامزدا را شناخت و از راه خرد،
مردم را به همكاري و همگامي با اهورامزدا، فراخواند، همگامي با قانون
«اشا» و هنجاري كه اهورامزدا آفريد:
اينك سخن مي‌‌دارم، براي شما اي خواستاران، و براي شما اي دانايان، از دو
نهاده‌ي بزرگ. و مي‌ستايم اهورا و انديشه‌ي نيك را،‌ و دانش نيك و آيين
راستي را، تا فروغ و روشنايي را دريابيد، و به رسايي و شادماني
برسيد.(يسنا، سروده‌ي ٣٠،بند ١)
اشوزرتشت، خواستار آن است كه راه راستي و انديشيدن به نيكي را بياموزيم
تا به رسايي رسيم و خوشبختي.
با «گاتها»، سروده‌هاي اشوزرتشت، «اشا» را مي‌شناسيم. اشا، راستي و
هنجاري است كه هستي برپايه‌ي آن پويايي يافته است. اشا، قانون اهورايي
است، هم‌راستايي و هماهنگي با آن، به پيشرفت جهان و
جهانيان مي‌انجامد و خوشبختي آدمي.
برپايه‌ي آموزه‌هاي اشوزرتشت، آزاديم بر گزينش راه. اما اگر بنابر آزاديِ
گزينشي كه داريم از راستي و هنجار حاكم بر جهان، از قانون دگرگوني‌ناپذير
هستي،‌ روي برتابيم، بازتاب كردار خويش را خواهيم ديد. هر كنشي، واكنشي
در پي دارد. آنان كه كج مي‌پيمايند و از راه راست، برمي‌تابند، رنج
مي‌بينند و به اندوه، اندر مي‌شوند.
اين رنج پيامد كردارشان است نه مجازاتي كه از درگاه خداوند فرود آيد.
اهورامزدا، مجازات نمي‌كند، اين خود ما هستيم با راهي كه برمي‌گزينيم،
شادي مي‌آفرينيم يا رنج و اندوه براي خود مي‌خريم.

ما آزاديم كه برگزينيم. بنابر آموزه‌هاي اشوزرتشت، انسان، آزادي اختيار
دارد تا ميان نيك و بد برگزيند چراكه اهورامزدا از منش خويش به آدميان،
خرد مي‌بخشد. اهورامزدا، فروزه‌هايي را به آدمي پيشكش كرده كه به او اين
شايستگي گزينش را مي‌‌دهد.
بي‌گمان بايد بود كه با فروزه‌هاي وهيشتامن(بهترين راستي و والاترين
انديشه)، اشاوهيشتا(بهترين راستي)، خشتروييريه(شهرياري بر خويش، توانايي
سازنده)، سپنته‌آرمييتي(مهر و آرامش فزاينده)، مي‌توان به هئوروتات(رسايي
و كمال) رسيد، خود را شناخت و به سرچشمه‌ي خرد و هستي، دست يافت و
جاودانه(امرتات) شد.
خرد با رايزني با دئنا(وجدان)، راه راست را بر ما مي‌نماياند، همان راهي
كه هنجار هستي را نيرو مي‌بخشد: راه در جهان يكي است و آن راه راستي است.
در گاتها، راه راست را، بهترين راستي را، به ياري انديشه‌ي نيك و وجدان
همه‌آگاه، مي‌توانيم بيابيم. و درست همين‌جاست كه دانا را از نادان،
مي‌توان بازشناخت: «دانايان» راه نيك و «نابخردان»، راه بد را
برمي‌گزينند.(يسنا ٣٠ بند ٣)
انديشه داريم، انديشه‌ي نيك، مهر و فروتني، شهرياري و خويشتن‌داري و
وجداني كه رايزن است و مشاور؛ پس خود برمي‌گزينيم و از همين روي است كه
در گاتها، تنها با كليات روبه‌رو هستيم و جزيياتي در كار نيست. و چنين
است كه به فرشكرت(تازه‌گردانيدن) جهان باور داريم. جهان را نو و از
دوباره نو مي‌كنيم با انديشه‌مان با گفتار و با كردارمان، آنگاه كه درست
برمي‌گزينيم.
اين كه راست باشيم و از دروغ بپرهيزيم، از خشم، دوري گزينيم و مهر
بورزيم، داده‌هاي نيك اهورايي را پاس بداريم و از ويرانگري بپرهيزيم،
كلياتي است كه بنابر زمان و مكان، ‌تصميم‌گيري براي جزيياتش، به اختيار
ماست، مايي كه خرد داريم و وجدان:
«بهترين گفته‌ها را به گوش بشنويد، و با انديشه‌ي روشن بنگريد، و هر يك
از شما براي خويشتن، يكي از اين دو راه را برگزيند...(يسنا ٣٠ بند ٢)
بنابر آموزه‌هاي اشوزرتشت، اهورامزدا، آفريدگار نيكي‌هاست، بدي در او راه
ندارد. اشوزرتشت از دو مينوي همزاد، سخن به ميان مي‌آورد كه همزاد هستند
و در انديشه پديدار شده‌اند. يكي را «سپنتامينو»(منش افزاينده و نيك) و
ديگري را «انگره‌مينو»(منش كاهنده و بد) مي‌نامد. يكي نيكي را مي‌نماياند
و آن ديگري، بدي را. و هستي آوردگاه اين دو گوهر همزاد و مينوي است.
نيك‌انديشي، سرچشمه‌ي همه‌ي نيكي‌ها و پاكي‌ها و درستي‌‌ها، و دروغ و
كژانديشي، پايه‌ي همه‌ي كژروي‌هاست. از كنش و واكنش اين دو نيروي سازنده
و ويرانگر، بنياد هستي، شكل مي‌گيرد و زندگي و نازندگي، پديد مي‌آيد:
و آنگاه كه در آغاز، آن دو مينو به هم رسيدند، زندگي و نازندگي را پديد
آوردند.(يسنا ٣٠ بند ٤)
سروده‌هاي اشوزتشت، چنين مي‌گويدمان كه؛ داده‌هاي اهورايي، آفريده‌هاي
خداوند، خوب و نيكند، از همين روي است كه خويشكاري‌مان پاسداري از گيتي
است با هر آن‌چه در اوست.
در گاتها از كار و كوشش و سازندگي مي‌توان سراغ گرفت ولي از درويشي،
گوشه‌نشيني، دوري‌گزيني از جهان و محروم كردن تن و جان از لذت بهره‌گيري
درست از هستي، خبري نيست. گيتي با هر‌ آن‌چه در آن است، آفرينشي است كه
بايد از آن سود گيريم و به آن سود برسانيم.
آموزه‌هاي اشوزرتشت را بايد به گوش هوش شنيد و بر ديده‌ي خرد نگريست. و
بي‌گمان بايد بود كه آموزگار چنين آموزه‌هايي را هرگز مرگ، خاموش نمي‌كند
آنچنان كه تاكنون نكرده‌است. ٥ دي‌ماه روز خورايزد از ماه دي، سالروز
درگذشت اشوزرتشت است، يادش را گرامي مي‌داريم،‌ گرد هم مي‌آييم و همچون
هزاره‌ها،‌ آييني را به پا مي‌داريم كه چيزي نيست جز به كار بستن
آموزه‌هايش،‌سوگي نيست، اشك و آهي نيست، كلامش و آموزه‌هايش ماندگار است.
ياري‌نامه‌ها:
- ديالكتيك در گاتهاي زرتشت . مثنوي معنوي(حسين وحيدي)
-ديدي نو از ديني كهن(فرهنگ مهر)
--
راه در جهان یکی است و آن راه راستی است

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

يلداى ديگر و پايان پنج سال

اين يلدا را مثل يلداى ٨٥ از عمق كويرم اما آن روز كجا و امروز كجا!
٣٠ آذر شده و ٣٠ روز از خدمت مانده و يلداى تنهاى من در كوير.
يلداى ٨٥ قلم مجازى به دست وارد شدم و امشب سالروز آن است، پايان پنج
سالگى ام در نت و آغاز سال ششم.

--
راه در جهان یکی است و آن راه راستی است

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

حسادت

در رویاهای هرزه گی با روسپیان هم خوابه می شوم
در بستری از خون و جنون عشق را یافتن ...
محال می نماید
به محالی خیالی بودن ستاره بر زمین
...
من با همه بکارتم به صداقت بی پرده روسپیان حسادت میکنم
که ... که دستهایشان نه پندار آزاری دارد
و
چشمهاشان نه قصد فریب و دورغی
همه چیز از راستی ست

به روسپیان شب بیدار حسادت میکنم
به انگشتهاشان که سیلی بر صورتی ننواخته
و به دلهاشان... دلهاشان کسی را بیرون نرانده

من به روسپیان مست حسادت میکنم
به چشمهایی که به فریب غمزه نشده
و به لبهاشان... لب هایی که به دروغ ، تکانی نخورده است
همه از راستی گفتند
از خواهش تن ، از آنچه می خواستند

من امشب در ابتذال روسپیان خیابان گرد؛ غرق خواهم شد
که هرگز قصد فریبی نکردند
ادعای پاکی نداشتند و
به بکارت بر باد رفته خود خندیدند
هیچگاه دل به رهگذری نبستند
هیچ زمان رهگذری دیوارهای حرمت شان را به تذویر نریخت

در بین روسپیان خیابان شهر چه غریبم
از ترس پیداییِ بکارتم ، رانهایم را سفت بر هم می فشارم
که من امشب با همه ی بکارت بی استفاده ام به روسپیان خیابان های دود زده
و کثیف این شهر حسادت میکنم

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

...



صبح زود ساعت پنج و نیم اومدم سر بلوار نزدیک خونه مون تا کارتی رو که جا مونده بود رو بدم به یکی از بچه ها ببره پاسگاه، سر بلوار یه عالم مرد ؛ جوون و پیر و نوجوون برای کارگری با بیل و بدون بیل و لباس کار .ایستاده بودند
هنوز هوا تاریک بود و با شلوار جین و سویشرت واستاده بودم گوشه و هندزفری توی گوشم داشتم موزیک گوش می دادم، یه آزرا سفید یواش از همون اول اومد و کارگرا ریختن سرش نگاهی کردم و برگشتم و سر بلوار چشم دوختم تا طرف بیاد کارت رو بگیره،‌ ماشینه جلوی من زد روی ترمز،‌بدون نگاه کردنش بهش گفتم تابلویه دنبال کارم نه؟
با لهجه کرمانی گفت: اگه کنده کاری بلدی و اهلشی بپر بالا؟!!!
یاد اون جوکه افتادم که طرف یه افغان رو می بره سر کار و به بهونه کنده کاری شلوارش رو از پاش در میاره و می گه این یعنی کنده کاری ... برگشم دیدم یه پسر جوون با تی شرت و شلوارک (بیشتر شرت بود) بهم چشمک زد ... آب دهنم رو به زور قورت دادم ،‌دوستم رسید دویدم و کارت رو بهش دادم برگشتم پسر و ماشین رفته بودند ... تا یک ساعت به خودم می خندیدم که چه طور مثل دختر چهارده ساله ها هول کردم و ناشیانه خودم رو زدم به کوچه علی چپ ...
بماند چقدر دماغم سوخت :)

----------
پ.ن:
چند روزی اومدم مرخصی 

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

دوازده ماه ... یک سال


 
از روزی که کوله ام رو پر وسیله هام  کردم و موهام رو با دست خودم تراشیدم و عازم شدم یک سال 
 ... می گذره
یک سال از سربازی من می گذره ،‌ یک سال از خدمت مقدس اجباری ... این دوازده ماه برام مثل دوازده سال بوده،‌ تقریبا همه ی پسرهایی که با من اومدن خدمت تموم کردن!!!‌ یا کسر بسیج یا پدری که رفته جبهه و یا ... من اما نه ... تمام دوره رو باید تا آخرین روز به اضافه چند روز اضافه تر بگذرونم.
اما اگر دوستانی که این دوازده ماه با من بودند رو نداشتم نمی دونم کجای این راه کم می آوردم و تموم می کردم... از تک تک دوستان عزیزم که کاش می دونستن چه قدر برام با ارزش هستند  سپاسگذارم و می دونم تا همیشه مدیونشونم 
مدیون تک تک واژه هاشون توی اس ام اس و میل و زنگ زدن هاشون
همراهی نداشتم که باهاش دلخوش به ماهگرد و سالگرد باشم و یا وقتی شب سر رو بالش نم می گذارم به امیدش باشم ،‌همراهی ندارم که نگرانم باشه و از اینکه برام نگرانه ته دلم روشن باشه که یکی هست ... اما دوستانم تمام این مدت روشنی بخش شب های سیاه و سرد این روزهایم بوده و هستند
...
خدا چهار – پنج ماه باقی مانده را به خیر کند .