۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

حسادت

در رویاهای هرزه گی با روسپیان هم خوابه می شوم
در بستری از خون و جنون عشق را یافتن ...
محال می نماید
به محالی خیالی بودن ستاره بر زمین
...
من با همه بکارتم به صداقت بی پرده روسپیان حسادت میکنم
که ... که دستهایشان نه پندار آزاری دارد
و
چشمهاشان نه قصد فریب و دورغی
همه چیز از راستی ست

به روسپیان شب بیدار حسادت میکنم
به انگشتهاشان که سیلی بر صورتی ننواخته
و به دلهاشان... دلهاشان کسی را بیرون نرانده

من به روسپیان مست حسادت میکنم
به چشمهایی که به فریب غمزه نشده
و به لبهاشان... لب هایی که به دروغ ، تکانی نخورده است
همه از راستی گفتند
از خواهش تن ، از آنچه می خواستند

من امشب در ابتذال روسپیان خیابان گرد؛ غرق خواهم شد
که هرگز قصد فریبی نکردند
ادعای پاکی نداشتند و
به بکارت بر باد رفته خود خندیدند
هیچگاه دل به رهگذری نبستند
هیچ زمان رهگذری دیوارهای حرمت شان را به تذویر نریخت

در بین روسپیان خیابان شهر چه غریبم
از ترس پیداییِ بکارتم ، رانهایم را سفت بر هم می فشارم
که من امشب با همه ی بکارت بی استفاده ام به روسپیان خیابان های دود زده
و کثیف این شهر حسادت میکنم

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

...



صبح زود ساعت پنج و نیم اومدم سر بلوار نزدیک خونه مون تا کارتی رو که جا مونده بود رو بدم به یکی از بچه ها ببره پاسگاه، سر بلوار یه عالم مرد ؛ جوون و پیر و نوجوون برای کارگری با بیل و بدون بیل و لباس کار .ایستاده بودند
هنوز هوا تاریک بود و با شلوار جین و سویشرت واستاده بودم گوشه و هندزفری توی گوشم داشتم موزیک گوش می دادم، یه آزرا سفید یواش از همون اول اومد و کارگرا ریختن سرش نگاهی کردم و برگشتم و سر بلوار چشم دوختم تا طرف بیاد کارت رو بگیره،‌ ماشینه جلوی من زد روی ترمز،‌بدون نگاه کردنش بهش گفتم تابلویه دنبال کارم نه؟
با لهجه کرمانی گفت: اگه کنده کاری بلدی و اهلشی بپر بالا؟!!!
یاد اون جوکه افتادم که طرف یه افغان رو می بره سر کار و به بهونه کنده کاری شلوارش رو از پاش در میاره و می گه این یعنی کنده کاری ... برگشم دیدم یه پسر جوون با تی شرت و شلوارک (بیشتر شرت بود) بهم چشمک زد ... آب دهنم رو به زور قورت دادم ،‌دوستم رسید دویدم و کارت رو بهش دادم برگشتم پسر و ماشین رفته بودند ... تا یک ساعت به خودم می خندیدم که چه طور مثل دختر چهارده ساله ها هول کردم و ناشیانه خودم رو زدم به کوچه علی چپ ...
بماند چقدر دماغم سوخت :)

----------
پ.ن:
چند روزی اومدم مرخصی 

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

دوازده ماه ... یک سال


 
از روزی که کوله ام رو پر وسیله هام  کردم و موهام رو با دست خودم تراشیدم و عازم شدم یک سال 
 ... می گذره
یک سال از سربازی من می گذره ،‌ یک سال از خدمت مقدس اجباری ... این دوازده ماه برام مثل دوازده سال بوده،‌ تقریبا همه ی پسرهایی که با من اومدن خدمت تموم کردن!!!‌ یا کسر بسیج یا پدری که رفته جبهه و یا ... من اما نه ... تمام دوره رو باید تا آخرین روز به اضافه چند روز اضافه تر بگذرونم.
اما اگر دوستانی که این دوازده ماه با من بودند رو نداشتم نمی دونم کجای این راه کم می آوردم و تموم می کردم... از تک تک دوستان عزیزم که کاش می دونستن چه قدر برام با ارزش هستند  سپاسگذارم و می دونم تا همیشه مدیونشونم 
مدیون تک تک واژه هاشون توی اس ام اس و میل و زنگ زدن هاشون
همراهی نداشتم که باهاش دلخوش به ماهگرد و سالگرد باشم و یا وقتی شب سر رو بالش نم می گذارم به امیدش باشم ،‌همراهی ندارم که نگرانم باشه و از اینکه برام نگرانه ته دلم روشن باشه که یکی هست ... اما دوستانم تمام این مدت روشنی بخش شب های سیاه و سرد این روزهایم بوده و هستند
...
خدا چهار – پنج ماه باقی مانده را به خیر کند .

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

اندر حکایت مقام ازما




رهبر معزم ان قلاب در دیدار با هیت رییسه اتاق بازرگانی:

" باید از سیاه نمایی درباره وضعیت اقتصادی ایران پرهیز کرد"  شرط موفقیت در جهاد ازیم اختسادی برآورد امید آفرین از شرایط کشور است.   روزنامه های صبح ایران

و اما یعنی؛ الیوم  حرف زدن خارج از چارچوب تعیین شده برای اقتصاد دانان به ویژه اتاق بازرگانی حرام و خلاف آن در حکم محاربه با امام زمان و مهمتر از آن شخص بنده و آرمان روح الله می باشد. وسلام

پی نوشت: از این چاشنی ها استفاده شود؛ آمریکا از پا در اومد، مردم آمریکا گرسنه اند، اروپا با سیلی صورتش رو سرخ می کنه، دخترخاله ی الیزابت ( منظور ملکه برتانیاست) اومده از بانک ملی ایران وام می خواسته و الخ