‏نمایش پست‌ها با برچسب یاداشت ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاداشت ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

هشت ماه گذشت


اینجا هوا سرد است، اینجا بیابان است تا چشم کار می کند ، اینجا وقتی برف می بارید من فقط شاد بودم، اینجا آب باران که کفش های سوراخم را می خنداند فقط من دور خودم می چرخم و تاب می خورم.

اینجا آدم ها راحت می میرند، اینجا گاز و ترمز و گازوییل و قاچاق انسان و ماشین های چند چرخ و سنگین حرف اول را می زنند، ماشین هایی که به راحتی آب خوردن چند ساعت بعد از سال تحویل تصمیم می گیرند به شش نفر، دیگر اجازه نفس کشیدن ندهند.

اینجا گازوییل شوفاژ خانه تمام شده وهوا که سرد می شد اگزوز همین ماشین های بزرگ بود که دست هایمان را از یخ زدن محافظت می کرد، مثل همان کرم های مرطوب کننده شیر و عسل که هر زمستان به پوست دستانم می زدم.

اینجا خورشید که مهربان می شود مستقیم می آید بالای سرت و با تمام وجود تو را در آغوش می کشد و آنقدر گرم می شوی که دوستی خاله خرسه یادت می افتد.

اینجا پرنده هم دارد، چند روز پیش بود مرغ های مینای قاچاق هند از سرما مردند!

اینجا کویر است، همان کویری که وقتی عطسه می کند زمین وآسمان را دیگر نمی توان دید.

اینجا به جز سربازهایش که خوش هیکل و وسوسه انگیزند، همه ی آدم هایش فقط به فکر زیر شکمشان هستند ولی کاش چشم هایشان این جور نبود.

اینجا حرف زدن ممنوع است، فقط باید پاهایت را به هم بکوبی و هر چه صدایش بالاتر باشد ستاره دار بزرگ بیشتر راضی می شود.

اینجا وقتی هستی از همه چیز دوری و دلت تنگ می شود، تنگ تنگ تنگ ... حتی دوری از خودت و دل تنگی برای خودت... که چشمانت هر شب خیس می شود و بالش زیر سرت را غسل می دهد...

اینجا جسد دیدن و بویید طبیعی است، انسان هایی پاره پاره و ماشین های مچاله شده، ماشین هایی که از پس روزها هنوز بوی مرگ می دهند و ماهی قرمز توی تنگ سفره هم می داند اینجا همه چیز فرق دارد.

اینجا آب و آبادی دور است و همه چیز شبیه خاطره می شود، شبیه فیلم هایی که نقش اصلی توی کما رفته است.

اینجا هشت ماه است با همه وجود مرا در خود گرفته است.

.............
هشت ماه از خدمت گذشت.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

پراکنده


- تا تصمیم می گیرم کمی به خودم تکانی بدهم با مشکل بر می خورم... درگیری با آزمون که جای خود را دارد ، درگیری فکری و مسایل اعتقادی و ... هزار چیز و نا چیز هم که آمده سراغم ... حتی فرصت نکردم به وبلاگم سر بزنم چه برسد به به روز کردن و نت آمدن ... شانزده آذر چه با حال بود ، دانشکده شده بود بشکه باروت در سکوت و تاریکی ... سردر دانشکده فقط یک در کوچک باز بود که جز با فیلتر چشم های نگهبان و کارت ، ورود ممکن نبود ...  دانشگاه درگیری شده بود. بگذریم ...
مانده ام این آقایان مثلا محترم از یک طرف می گویند معترضان که اهمیتی ندارند و از طرفی هم تهدید ها شروع شده و کک افتاده به شلوارشان ...


- یادش به خیر مادربزرگ همیشه اسم شعر می شد همان شعر معروف " کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم " را می خواند و می گفت ایران دل عالم است و ما اهل دلیم و بعد می گفت خدایش بیامرزاد ... این شاه نعمت الله ولی عجب مرد بزرگی بوده، می گفت در دیوانش پیش بینی کرده که بعد از پادشاهان حکومت به دست ملاها و دینی ها می افتد، اما از سی سال گذشته و به چهل نرسیده تاج حکومت از سرشان می افتد ... بعدها همه جا این پیش بینی ها را می شنیدم. اعتقاد ندارم زیاد اما از چند سال بعد از انقلاب دیگر دیوان شعر کامل و یا پیشگویی های شاه نعمت را نمی توان پیدا کرد همه تحریف و ناقص اند ... باز هم بگذریم.

- عکس را دیدم اونقدر تلخ لبخند زدم که اشکم درآمد... چه قدر این جماعت ضعیف فکر میکند، چه قدر عقب مانده که روسری زنان ایران را که خود به جبرش تبدیل کردند بر سر او می گذارند تا تحقیرش کنند؟ تا بخندند؟ نمی دانند مردان امروز مردان دیروز نیستند... روسری به جبر بر زن و مرد تحقیر است ، مردانگی دیگر به ریش و دستار و تسبیح نیست ... اگر مجید توکلی روسری بر سر کرد من هم می کنم، زنان این سرزمین سی سال است به اجبار بر سر می کنند ... حجاب  توکلی حجاب اجباری زنان این سرزمین است ...

- اصلا چه می خواستم بگویم که به اینجا رسید؟ بی خیال ...


سبز پاینده و پیروز باد.