‏نمایش پست‌ها با برچسب شعرهایم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعرهایم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

شوکران


شوکران شیرینی ست

بی درنگ می شود پر جامی که سر کشیدم و باز ...
چه گوارا شرنگی ست زهری که به سبویم می ریزی
و همینطور چشم هایم می شود تار و دست هایم کوتاه

همه ی نوازش هایت که نکردی ام
همه ی بوسه هایت که ندادی ام
همه ی بودن هایم که نبودی ات
همه را قاب می گیرم و می گذارم سر پرچین دلم

پسین ها می نشینم لب حوض
می شوم خیره به قاب
همینطور که می کند خورشید پشت قابم خواب
چشم هایم را می گذارم برهم

 می نوشم شوکرانی که ریخته به جامم باز
شیرین تر ز دواهای کودکی   

می شوم معتاد و کاش می دانستی به حقیقت بودن توست
می شوم خمار از نبودت
و کاش می دانستی ...
و کاش ...
و ...  

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

مسیح مصلوب


حیض ذهن پریشانم از چشمان منتظر خالی ام بیرون میزند

 دریای خون  چشم هایم را می شوید

دست هایم و مصلوب کردن مسیحی دیگر

حیض ذهن پریشان من از چشمان خالی ام بیرون میزند

روی گونه های خشکم می ماسد

 دست هایم تاجی از خار بر سر عیسایی دیگر می نهد

ذهن آشفته ام دوباره با عادت ماهانه اش که روزانه شده روحم را می شورد

 چه راحت می توان مسیحان را صلیب بر دوش کرد

 فریادهای شوم از اطراف برخاسته

مسیحی دیگر به مسلخ مرگ میرود

 حیض ذهن پریشان من از چشمان منتظر خالی ام بیرون می زند

 در پس آینه می توانم دید

مسیحی را که تاجی از خار بر سر مصلوبش می گذار

وبا ذهنی پر از خونابه های تیره خود را نظاره می کند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

نقاش

دیروز هم صورتم را نقاشی کردم

برادر چگونه این لبخند واهی تو را شاد میکند؟

مادر، چگونه این لبخند بی جان آرامش ات میدهد؟

امروز هم دوباره دست به رنگ شده ام

باید امروز هم صورتی دیگر نقش زنم

امروز لبخند را نقش کنم یا... ؟

کاش میتوانستید از پس رنگهای صورتم انتظار همیشگی ام را نظاره کنید

کاش می توانستید برای لحظه ای مرا بدون نقش و رنگ ببینید

اما نه شما را توان دیدن است و نه مرا جرات خود بودن

معصومیت دستانم را باور کنید

باور کنید من همانم که هر روز فرزند خود میخوانید

مادر، بیا و بخواه مرا بدون رنگ دروغ

برادر دست از بازی کودکانه ی ندیدن بردار

چرا با شنیدن تولد کودکت آسمان را نور می افشانی

ولی با شنیدن تولد دوباره من رخت سیاه بر میکنی؟

دوباره دستانم را به رنگ می آلایم

و دوباره چون تمام سالهای بودنم

لبخندی مرده بر صورت همیشه منتظرم نقش میزنم

دی ماه 1388

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

پناه

برای تمام عزیزانم، پناهجویان دگرباش، به ویژه در ترکیه

چه قدر اینجا تاریک است
چه قدر هوا سرد است
خاک ، اینجا؛ در غربت چه نامهربانی می کند با میهمانش
چه درد آور است، شبها را با هراسی جانسوز خفتن
آی شمایانی که داعیه برداشته اید
می دانید؟
من اینجا پروفن می خواهم
برای سردردهای خط نقطه ای ام
نمی خواهم مجبور باشم تیغی برای خود بخرم
تیغی که امید را از رگهایم خالی کند
وای که اینجا چه قدر سرد است و تاریک
و هر روز صبح اینجا خورشید چه بی تاب غروب می کند
گاه گاه شب ها که دوباره طعم چوب و چماق را زیر دندان می چشم
به همه ی امیدهای خود می خندم
آنقدر می خندم که سرفه های ممتدم خونی می شود
دوستم می گوید این سل است
اما من با تمام سلولهایم مطمئنم
که این، خون ِ حیض ِامید است که نوبتش شده
چه قدر تاریکی سخت است
گاهی حتی نمی توانی، دستی که لمست می کند را ببینی
اما باز هر روز صبح با غروب ِدوباره خورشید!!!
در دل و ذهنم هزار باره حک می کنم
ما هستیم ... بزرگ و پر امید
هنوز امیدهای رنگی ام با من است
نه از آن امیدهایی که خون می آورد
آن امیدهایی که بوی نان و بستر گرم و زندگی دارد.

پ.ن:
بسیار غمگینم و شرمگین از اینکه جمهوری اسلامی در کمیسیون مقام زن سازمان ملل پذیرفته شد.
امید دگرباشان پناهجو از نگرانی و گرفتاری ها رهایی یابند.
همین

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

همه ی چیزهایی که در سکوت گفتم:


این؛ نه شعره و نه نثر همه­ی حرفهایی است که توی سکوت یک بعداز ظهر گم شدند...


بغض گلومو میگیره
وقتی آدمای وحشی رو میبینم که توی ماشین سیاه نشستن
پاهام سست میشه
وقتی خاطره تلخشو با لبخند می پوشونه
روی پل بالاتر از سطح زمین و آدمای کثیفش
میلرزه تموم تنم
خداکنه نبینه خدا کنه نفهمه
چنگ میزنم به نرده ی سرد و سفتی که هزار هزار بار از دست خیلی آدماش مهربون تره
وقتی بدن کوفته از دردش به هم میپیچه لبخند میزنه
من فهمیدم اما خدا کنه اون نبینه نفهمه
از پله ها میاد پایین... خدای من، منم دارم میسوزم
یاد خودم و فریادی که جواب نداشت می­افتم
یاد خنده های وحشی، نفسای بریده و سیاه
اشکهای پنهونی که پاک میشن، یا که ریخته نمیشن
خدا کنه نبینه، نفهمه
تمام بزرگیش توی شلوغی خیابون کثیف گم میشه، اما نه واسه من
نمیدونم میدونه یا نه؟
خدا کنه بدونه، خدا کنه بفهمه
دستشو میگیرم توی دستم
گرمه و آتیش میزنه
وقتی یادشم همه آدما کوچیک میشن تموم میشن
خدا کنه نبینه، نفهمه