۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

هجوم




می ریزد روی صورتم و گردنم را می خیساند
چسبناک و غلیظ
شره مورچه وارش را حس می کنم

 دهانم باز می شود وجرعه ای دیگر
تمام شب را عرق سگی خورده ام
مرا اما هنوز، اندازه یک قوطی کوکایِ لایت هم نگرفته

هی التماس می کنم و باز
باز لیوان آبی سفالی ام پر می شود
پیراهن سفیدم مخلوط شربت آلبالو و عرق
خیس خیس و من هنوز
پیراهنم مست می خندد و من

یاد دیباچه هدایت می افتم و می خندم
گرمم شده ...

عشوه های مردانه اش هجوم می آورد به ذهنم
و باز می خندم

بوسه از لب و گردنش
لرزش دستش بر بدنم
لمس تنش با زبان سرخ و نرمم

لیوان را دوباره پر می کنم
لیوان هم به من می خندد و من هنوز نشده ام
و لیوانی دیگر

‌تاب هجومش را ندارم
 دیگر،‌تاب هجومش را ندارم 
من تسلیمم




۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

دگرواژه ...

بین همه ی کتاب هایی که دارم کتاب های فرهنگ لغت و واژه نامه و دانشنامه هایم بیشتر از هرچیزی مورد علاقه ام هستند ... شاید بیشتر وقتم را صرفشان نکنم و از اول تا آخرشان را نخوانم اما همیشه مثل دریایی هستند که برایم ارمغان تازه ای در صدف خودشان دارند و در طول زمان بارها و بارها زیرورویشان می کنم.

دگرواژه نیز سایتی در زمینه دانشنامه و واژه نامه تخصصی اقلیت های جنسی است ... من به علاقه مندی هایم اضافه اش کرده و بهترین استفاده را می برم... شما نیز با تبادل نظر و انتقادات و پیشنهاداتتان کمک بزرگی به این جز از جامعه رنگین کمانی مان خواهید کرد. 


۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

روز ما


۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

سرور عزا



همه جا جشن و سرور
همه جا پارچه های سبزی که عزادار شخصی نیامده اند
همه لبخند می زنند
لبخندهایی ماسیده بر لب های رنگ گرفته
چه شور و شوقی دعای کمیل می راند
همه خیره به کاغذهای کتابت شده

و تقلیدی که  سکوت می باراند
وقتی از معنی میخواهی
هیسسسسسسسسس بلند و اخمی در هم کشیده راه بر حرف تازه در گلویت می شکند
همه مست عطر اسپندهای ِ ایرانی من، تازی وار می رقصند
بوی نذری دوباره جنگل را پر کرده است
جنگل ِ شاهد ِ قتل دخترکان به دست گرگ مردان

دیشب تا صبح با روح مردگانم شعر می خواندم
زندگانم گمانشان بود من دعای بر لب می رانم

دیشب هوا هم دم کرده بود
سخت و غیر قابل حل
از سختی هوا اشکهایمان سرازیر بود

مادران زیر نور کم سوی چراغ چه آرام دعا میخواندند
و من هنوز در فکر آن پسر بودم که اینجا سکوی پروازش شد
برای رهایی از تنی دردآلود که برایش ساخته بودند

صدای در گلو شکسته ام بند نخورده ی فریادهای خاموش است

نیمه شعبان 1388 خورشیدی!!! – نذری پزی امام دوازدهم شان

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

تاک ... تیک ... تاک ... و زمان


بوم ... بوم ... بوم...

هر ثانیه هزار بار خودش را در ابتذال تکرار می کند

هر ثانیه هزار بار می شود هزار

چقدر گنگ و گیج تن می ساید به دیوار زمان

بو...و....م

بوم بوم بوم ... تیک تاک تیک ...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه